|
dustan salam.file darse TABLYGH DAR VEB barayetan e.mail shod.by
+ نوشته شده توسط فرخزاده در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت
18:52 |
dustan salam.file darse TABLYGH DAR VEB barayetan e.mail shod.by
+ نوشته شده توسط فرخزاده در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت
18:51 |
سلام و خسته نباشید. الحمدلالله،تنور تبلیغات گرم گرم است . (علیرغم اینکه تنور رشته تبلیغات و بازرگانی سرد است)همه مشغول انتخابات هستند.متن ذیل توسط استاد آقای دکتر گیویان ارسال شده بود. خواستم به اطلاعتان برسانم: فقط عجله کنید که از قافله عقب نمانید... ما به یک جمع 3 تا 5 نفره نیاز داریم تا در موارد زیر تصمیم گیری و و برای تحقق آن ها اقدام کنند: + نوشته شده توسط فرخزاده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت
19:22 |
من پس از غور در اوضاع و احوال وبلاگها آرای خود را اعلام میکنم: 1 . حریف 2 . کفشهای مکاشفه 3 . آقای یارمحمدی(هنوز هم معتقدم) 4 . آقای رسولی 5 . خانم معصومه اسمعیل نژاد خدا قبول کند + نوشته شده توسط فرخزاده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت
19:20 |
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده کوچک
آنهم از دست عزیزی که: تو دنیا را
جز برای اوِ و جز با او نمی خواهی
هی فلانی !من گمانم زندگی باید همین باشد!!! + نوشته شده توسط فرخزاده در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت
17:55 |
این کلیپ اولین کار خواهرزاده ام است.
دختربچه ای 15ساله که فقط با 5 دقیقه توضیح
راجع بهmovie maker ساخته.
(خودش بدون هیچ معلمی شخصا یاد گرفته.)
به نظر من از یک بچه 15ساله فوق العاده است.
او عازم حج است.
برایش از خدای کعبه آرزوی سلامتی
موفقیت میکنم .
http://video.tinypic.com/player.php?v=20qcmlv + نوشته شده توسط فرخزاده در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت
18:16 |
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم امد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دل خواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و كل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم ايد تو به من كفتي : ـ((از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است! تا فراموش كني جندي از اين شهر سفر كن)) با تو گفتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم باز گفتم كه تو صيادي و من اهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم نتوانم اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخي زدو بگريخت اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم نگسستم نرميدم رفت در ظلمت غم ان شب و شبهاي دگرهم نه گرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم نه كني دگر از ان كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از ان كوچه گذشتم + نوشته شده توسط فرخزاده در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت
16:2 |
باید بریزه تو خودش دردو تو دل چاله کنه اخم و سبیل و ادعا شده بلای جونمون جوری شده که یار دیگه راضی شده به خونمون یه عمری یاد دادن به ما بهش نگو دوسش داری حتی اگه به خاطرش شبارو تا صبح بیداری این اشتباه بود و بازم به اخم و تـخمم می نازم یه عمری عاشقش بودم نگفته موند حرف دلم این روزا احساس میکنم که آب شده برف دلم مگه چه اشکالی داره بهش میگم دوسش دارم خوب آره این حقیقته می ترسی چی؟کم بیارم می ترسی که چطور بشه؟بهش بگو دوسش داری خوب آره این حقیقته می ترسی چی؟کم بیاری اخم و سبیل و ادعا شده بلای جونمون + نوشته شده توسط فرخزاده در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت
15:57 |
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تب دارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت : شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اماطبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد پس ازچندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت: اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي
آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي
+ نوشته شده توسط فرخزاده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت
21:31 |
این عکس طراحی هنرهای تجسمی در تبلیغات است طرح پوستر است.و مربوط به سمینار فرضی با عنوان نسل من. + نوشته شده توسط فرخزاده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 و ساعت
19:54 |
|
|